روز دوم: پنجشنبه، دوم شهریور - ادامه
ساعت تقریبا 9:15 بود که سرپایینی گردنه شانه کوه تموم شد و به کف یخچال غربی رسیدیم. منطقه برام تازگی داشت. بنابراین تا میثم برسه یه کم وایسادم تا دور و برمو نگاه کنم.
کشیدن این نقشه با mspaint کمی سخت بود و صرفا جهت اطلاع از کلیات منطقه است و هیچ ارزش کوهنوردی دیگری ندارد!
سمت راست (شرق) همون خط الراسی بود که تازه ازش پایین اومده بودیم و قله علم کوه رو از طریق گرده آلمان ها و سپس گردنه ی شانه کوه به قله شانه کوه و بعدش هم به قله تخت سلیمان وصل می کرد. گرده ازونجا کاملا مشخص بود: دورکابی، سه رکابی، تراورس و ... . سمت جنوب یخچال غربی اوج می گرفت و به سوزنی انگشت خدا می رسید. هیبت خاصی داشت هر چند با اون ریزشاش تو این فصل غیر قابل صعود به نظر می رسید، لااقل این موقع از روز.

یخچال غربی (اسپیلت) و سوزنی موسوم به انگشت خدا
ادامه خط الراسی که از علم کوه به انگشت خدا اومده بود به قله با عظمت نگین می رسید و اونجا هرز می رفت. برای رسیدن به سر منزل مقصود! باید نگین رو از سمت شمال دور می زدیم. اون هم مثل باقی ریزش زیادی داشت. انگار تو اون منطقه جاذبه ی زمین زیادتره و چسبندگی کمتر!

من و نگین!
نمی دونم چرا نام هیچ قله ای اسم یه پسر نیست؟![]()
اگه میگین سهند، اون هم اسم پسره هم دختر.
می موند یه خط الراس دیگه که در سمت چپ (غرب) مشخص بود. خط الراس شمال غربی - جنوب شرقی و معروف هفت خوان (لانا) که از سمت جنوب شرق و گردنه هفت خوان به قله خرسان جنوبی متصله و در انتهای شمال غربیش به قعر دره ی میانرود سه هزار فرو می ره. 22 قله با همین نام داره که جنوب شرقی ترینشون هفت خوان یکه و انتهای شمال غربیش به هفته خوان 22 ختم میشه. همگی هم بالای چهار هزار مترن. این نمای بالای سرم بود. کف یخچال هم کمی نسبت به علم چال متمایز بود. مورن های (قطعه سنگ های کم و بیش بزرگ انتهای یخچال های طبیعی) این قسمت بزرگتر بودن و با وجود این که خیلی حرکت روشون سخت بود بعضی جاها با یخ زیرشون قارچ های زیبایی درست می کردن، هر چند گوشی موبایل میثم یارای گرفتن عکسایی بهتر از این ازشون نبود (یا شاید ما عکاسای خوبی نبودیم):
سمت راست دامنه های قله تخت سلیمان، سمت چپ دیواره های خط الراس هفت خوان و در انتها دره سه هزار
"من به دنبال فضایی می گردم: لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی. که در آن جا نفسی تازه کنم ..." اینو می خوندم و ازین که بعد از مدت ها چنین فضایی پیدا شده بود حس خوبی داشتم. میثم بعد از گرفتن چند تا عکس رسید و در مورد این که چه جوری قله ی نگین رو دور بزنیم بحث کردیم. همون طوری که توی عکس بالا مشخصه انگار کامیونایی تپه هایی از سنگ رو اونجا خالی کرده باشن! نمی دونستیم از کجا بریم که کمتر وقت بگیره. (تو اون منطقه به دلیل بکر بودنش هیچ پاکوبی پیدا نمیشه!) بالاخره مسیری که دقیقا از زیر قله ی نگین رد می شد رو انتخاب کردیم. گذر از این قسمت جز یکی از بدترین بخش های برنامه بود. طوری که حاضر نبودیم برای برگشت، دوباره این مسیر رو انتخاب کنیم! بعضی مواقع مجبور بودیم فاصله ی بین دو تا مورن بزرگ رو با شک و تردید بپریم و البته میثم با توجه با پاهای کوتاهترش (یا بهتره بگم کمتر بلندتر) مشکل بیشتری داشت. یه جا GPS میثم زمین خورد و آسیب دید و قلب میثم هم و هم چنین! بالاخره نزدیکای 11:00 از شر مورن ها راحت شدیم و به برفای کف یخچال هفت خوان رسیدیم. اونجا تازه فهمیدیم که اگه از شمال تر میومدیم کمتر دردسر داشتیم. خیلی خسته شده بودیم. حرف هم نمی زدیم و به صدای آب جاری کف یخچال و ریزش سنگای بالای یخچال گوش می دادیم. بطری های آبمون رو از آب زرد یخچال که به قول میثم مزه ی ادرار الاغ می داد پر کردیم (نمی دونم این بشر کی ادرار الاغ خورده که مزه اشو می دونست؟!). یه کم شکلات کاکائویی و آلوچه (چه شود، اه اه) خوردیم. همون جا به میثم گفتم احتمال زیاد زمان کم میاریم، ولی نمی خواستیم قله رو بی خیال شیم ولو به قیمت بیواک! به سمت جنوب راه افتادیم. باید تا انتهای یخچال هفت خوان می رفتیم و ازونجا به گردنه می رسیدیم. حرکت روی برفا بعد از اون مورن های مزخرف خیلی لذت بخش بود. میثم عقب افتاد. احتمالا به خاطر این بود که مدتی به ارتفاع بالای 4000 نرفته بود و اون کاکائو و آلوچه هم بهش نساخته بود. به قسمت های صاف انتهای یخچال رسیدم. سمت چپ (شرق) خرسان جنوبی، میانی و شمالی مشخص بودن و راست هم هفت خوان ها. گردنه جایی بود بین هفت خوان1 و خرسان جنوبی، یعنی جایی در روبرو. اما نمی دونستم کدوم مسیر رو باید بریم بالا؟! وایسادم تا میثم هم بیاد و تصمیم بگیریم. ازین که کند میومد کمی عصبانی شدم و وقتی رسید بهش گفتم: "اگه آمادگی نداری چرا اومدی برنامه؟". اونجا چیزی نگفت و در مورد مسیر بحث کردیم. یه مسیر سمت چپ بود که مستقیما به خرسان شمالی می رسید ولی با شیب بیش از 60 درجه و کاملا شن اسکی بود. سریع فکر صعود ازون مسیر رو از سرمون بیرون کردیم. میگن توی زمستون تیم هایی که قله علم کوه رو چه از گرده، چه دیواره و چه سیاه سنگ صعود می کنن از زیر خرسان شمالی میان پایین و با دور زدن نگین و صعود شانه کوه، خودشون رو به علم چال می رسونن. بنابراین باید همین شیب می بود که شاید وقتی برف داره برای فرود مناسبه اما الان واقعا صعودش خطرناک بود. بهترین جای ممکن برای صعود، مسیری بود که بعد از صعود انتهای زبانه یخچال هفت خوان، با انحرافی به چپ به گردنه هفت خوان می رسید. همون رو انتخاب کردیم تا صعودش کنیم. قبلش بد نیست این قسمت از گزارش صعود هفت خوان کتاب "کوهنوردی در ایران" رو بخونید: "مسیر را با عبور از تپه ماهورهای بسیار ملایم یخچالی به صورت عرضی از زیر دیواره و قله 4440 متری نگین عبور کرده و به سوی زبانه یخچالی مرتفعی که تا لبه گردنه هفت خوان بالا رفته ادامه می دهیم. صعود از یخچال، به صورت مستقیم و گاهی اوقات به صورت تراورس در برفی سفت با تکنیک های خاص صعود یخچال و با استفاده از کرامپون (کفش یخ) صورت می گیرد. لازم به تذکر است که بدون استفاده از کرامپون نیز می توان یخچال را صعود کرد ولی بهتر است صعود با استفاده مطمئن از این وسیله و کلنگ صورت گیرد." قبل از برنامه این تیکه از گزارش رو که خوندم به فکر افتادم حتما کلنگ و کفش مناسب برف و یخ داشته باشیم. میثم کفش برف و یخ مناسبی جز کفش دوپوشش نداشت که پوشیدن کفش دوپوش تو اون سنگا دل آدمو کباب می کنه (مخصوصا اگه همدانی باشی!). بنابراین قرار شد اون همون کفش ترکینگش رو بپوشه و من کفش برف و یخ بیارم و جا پا درست کنم و میثم پشت سرم بیاید. مقدار زیادی از زجری که در عبور از مورن ها داشتم هم به خاطر همین کفش سفت یخ بود. اما نکته جالب دیگه این که گزارش بالا مربوط به تیر ماه بود که زبانه های یخچال تا گردنه پیش رفته اند. حالا جاشون رو به سنگ های ریزشی و بزرگ داده بودند. بنابراین اونجا فهمیدیم هیچ احتیاجی به کفش یخ و کلنگ نیست. مقداری از شیب رو هنوز برف پوشونده بود. برفی که در اون ساعت (11:30) تقریبا نرم بود و نیازی به درست کردن جا پا نداشت. اما بدترین و خطرناک ترین بخش برنامه دقیقا از جایی شروع شد که برف تموم شد و شیبی شروع شد که گاه سنگ هایی به بزرگی تلویزیون ازش پایین میومدن! شانس آوردیم که پای هیچ کدوممون زیر اون سنگ های روان نرفت و گرنه با توجه به سنگینیشون اون یکی کاری ازش بر نمیومد. بعضی مواقع اگر روی شیب یک لحظه وای می سادیم حرکت توده سنگ های زیر پامون تعادلمون رو به هم می زد. بنابراین مجبور بودیم اون قسمت ها رو تو اون شیب بدویم تا به جای مستحکم تری برسیم و نفسی تازه کنیم. صعود این قسمت هر چند نیم ساعت بیشتر زمان نبرد اما به اندازه یک روز کوهپیمایی انرژی گرفت! مسیر رو ببینید:
مسیر صعود به گردنه هفت خوان
قسمت انتهایی مسیر همون جای خطرناکست.
روی گردنه نشستم تا میثم هم بیاد. حالی نداشتم. اما دیدن جاهای تازه و دره ای که از حصارچال به سه هزار می رفت (البته با یه گردنه بینشون) یه کم روحیه امو بهتر کرد. صدای sms موبایلم هم تمدن قرن بیست و یک رو بهم یادآوردی کرد. بالاخره ازون جای وحشی که اولش بکر و ساکت و دوست داشتنی بود و آخرش بکر و ساکت و ترسناک، رهایی پیدا کرده بودم و اینم یک بار دیگه که نزدیک بود خدا بهم رحم کنه! فکر نکنم بعد از تیر ماه که یخچال دیگه تا گردنه بالا نمیاد صعود اون شیب ریزشی کار درستی باشه.
بعضی مواقع باد سردی می وزید. به نظر هم می رسید اینجا بیشتر مورد توجه کوهنوردا باشه. چون پاکوب داشت و جای چادر. برای صعود هفت خوان ها از حصارچال ازین مسیر عبور می کنن. میثم هم اومد. کمی تنقلات خوردیم و گپ زدیم. 12:15 پا شدیم تا حرکت نهایی رو به سمت قله شروع کنیم. خرسان ها ازونجا خیلی خوش منظره بودن:
کوله کشی نوبت میثم بود. ازم گرفت و حرکت کرد. خیلی انرژی از دست داده بودیم. این قسمت رو پشت سر میثم خیلی آروم رفتم و کمی بینمون فاصله افتاد. وقتی بهش رسیدم گفت: "اگه آمادگی نداری چرا اومدی برنامه؟" حرفی که یک ساعت پیش بهش زده بودم رو بهم پس داد اما با خوشرویی (کشته ی همین مرامشم!). این بار جفتمون خندیدیم و البته من داخل خودم یه کم خجالت کشیدم. شیب زیر قله رو خیلی کند می رفتیم و هر چند قدمی که بر می داشتیم کلی استراحت می کردیم. انگار داریم یه 8000 متری صعود می کنیم! بالاخره نزدیک 14:30 بود که روی قله بودیم. تا قبل از رسیدن به قله هیچ خبری از خط الراس خرسان ها و پشت سرشون نداشتیم. طبق گفته فرامرز خود خط الراس عبورش خطرناک بود و باید اون پشت می رفتیم پایین و تراورس می کردیم. وقتی رسیدم به قله و منطقه پشت (یخچال خرسان) رو دیدم که غیر قابل تراورسه به میثم که داشت میومد بالا گفتم: "می دونی چیه؟ فکر کنم زمان بندی برنامه امون یه روز کم داره!!!"
ادامه دارد...
